این آدمهای «واکنشی*» را دیدهاید که در اثر یک رفتار یا واکنش نادرست، به شدت احساس گناه و تقصیر میکنند، اما چون نمیخواهند/نمیتوانند مسئولیت اشتباه خود را به عهده بگیرند، آن را مدام به عوامل بیرونی نسبت میدهند و اذعان دارند که این دیگران و شرایطاند که سبب لغزش در او میشوند و او ناخواسته در دام این خطا گرفتار آمده است. در کل، رفتار این آدمها بستگی به خیلی چیزها دارد، حتا: رنگ آسمان و شرایط جوّی.
به طور مثال، چنانچه شخص، کار یا موقعیتی سبب خشمشان بشود؛ به جای برخورد منطقی و مهار خشم، با صدای بلند فحاشی میکنند. ناسزا میگویند و طرف یا کارش را، با توهین و تهمتهایشان تحقیر میکنند. خلاصه در هنگام عصبانیت، هیچ کنترل و مدیریتی بر خود و خشمشان ندارند. بعدتر، که از آن ماجرا فارغ میشوند و در پیشگاه خودشان به قضاوت مینشینند و به تجزیه تحلیل (درست یا نادرست) میپردازند، دقیقاً میدانند و درک میکنند که مشکل از کجا آب میخورد. اما چون به «خودآگاهی» درستی نرسیدهاند، و یا از آگاهی نسبت به ضعفها و کاستیهاشان بیم دارند، مدام این حس گناه را پس میزنند و به روشهای گوناگون از مواجه شدن با آن میگریزند. به عنوان مثال، در ظاهر و با کلماتی فقیر، تقلا میکنند تا نشان دهند که مقصر نبودهاند و این شخص مقابل است که آنها را برانگیخته، و سبب بروز خشم و نفرت در آنها شده است. یا به جای راهکارهایی برای مدیریت هیجانات و خشمشان، از بیکفایتی طرف مقابل سخن میرانند و موقعیتها و اوضاع و شرایط را ملامت میکنند. در واقع، آنها به همان نظریهی قدیمی «محرک» و «پاسخ» معتقدند و یادشان رفته است که در بین این دو، چیزی به نام «اراده» یا «آزادی انتخاب» وجود دارد.
از طرفی، این افراد به شدت از طرد شدن میترسند و همواره به دنبال طنابی برای آویزان شدن میگردند. چرا که در درون خود پایگاه محکم و مطمئنی ندارند. اما به دلیل خودآگاهی نادرست و نداشتن اعتماد به نفس و ترس از دیدن «خود» ِ واقعی، از دوستان یا اطرافیانی که آیینهای مقابلشان بگیرد و «خود»شان را نشانشان بدهد، به شدت میگریزند. به همین دلیل هم، اکثراً دایرهی روابط تنگ و تاریکی دارند. تاریک به این دلیل که همواره سعی میکنند مبهم و معماگونه بمانند تا به نوعی، هم طرف مقابل را در هالهای از کنجکاوی و بهت نگه دارند، و هم میترسند نکند با پدیدار شدن «خود» ِ واقعی، اطرافشان به یکباره خالی شود.
این یک تحلیل روانشناسی نیست. من این آدمها را دیدهام. لمس کردهام. دیدهام که چگونه بقیه از این ضعفشان، برای کنترل بر آنها سود میجویند. دانستهام که دوستی، همکاری و یا هر نوع رابطهی اجتماعی باهاشان کار سخت و سنگینیست و هرگونه کمکی در جهت شناساندن خودشان، تقریباً بیفایده است. چون قضیه در نگرش این افراد است و به این آسانیها تغییر نخواهد کرد. علاوه بر آن، این افراد، برای پس زدن حس واقعی، آنچنان درگیر توجیه شدهاند که به راستی، توجیهات خویش را باور کردهاند. برداشت این افراد از «خود»، بسیار غیرواقعی و ضعیف است و به شدت رفتارهای خود را زاییدهی شرایط و مقتضیات غریزی، اجتماعی، روانی، فیزیکی و.. میدانند. و هر رفتار و عملکرد خود را میخواهند به چیزی غیر از «خود» و کاستیهاشان نسبت دهند. و اساساً زندگی عاطفی و اجتماعی خود را بر اساس رفتار دیگران بنا میکنند. چنانچه دیگران باهاشان خوب رفتار کنند، حالشان خوب است و بالعکس.
این افراد همیشه مشوش و نگراناند که مبادا حس واقعی (گناه) برگردد. و این حس در دراز مدت آنها را دچار اضطراب و وسواس فکری میکند و در نهایت، به جای واقع بینی و تغییر رویه و شناخت و مهار خود، در دورهای باطلی از توهم، توجیه، سردرگمی، خشم و بیثباتی میافتند.
مشکل اینجاست که چون برخورد این آدمها با این قضیه، هیچگاه به طور جدی و اساسی صورت نمیگیرد و مدام با چیزهای دیگر پوشانده/جایگزین میشود، این مسئله در آنها هیچگاه حل نخواهد شد و با هر تلنگر یا ضربهای، لجنهای تهنشین شده بالا خواهد آمد و بوی گند آن، همه را خواهد آزرد.