تبليغاتX
برای آزادی - رستگار شدیم

بیا!
این تکه سنگ
سهم تو از آن انفجار بزرگ
خدایی بتراش
در خور پرستش
شاید این‌بار،
رستگار شدیم............./ در فروغ بخوانیدش. 


پی‌نوشت:
سرطان سکوت گرفته‌ام.
کاش اعتقادی به معجزه داشتم، و یا به دست‌های امدادی که از آستین غیب بیرون بزند.
کاش به طرزی احمقانه، اما قاطعانه، باور داشتم که کسی خواهد آمد. که روزهای خوبی پشت در است. که این‌ها همه‌اش خواب است و بیدار که بشویم تمام خواهد شد.
نمی‌شود. نمی‌توانم. می‌ترسم. من از این روزها می‌ترسم. از خواب‌هایی که این روزها می‌بینم. از خبرها. از خیابان. از کلمات می‌ترسم. از آدم‌ها و رویاهاشان می‌ترسم.
ترس را نمی‌شود توی ِ کلمات ریخت. نمی‌شود ازش به آغوش کسی گریخت. همه‌اش توی‌ تو می‌ماند و مثل یک غده‌ی ِ بدخیم تکثیر می‌شود، رشد می‌کند، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و تمام تو را آلوده می‌کند.
تو آن‌وقت هی می‌گویی: «یک‌چیزی بگو لعنتی... یک‌چیزی بگو. سکوتت آدم را می‌ترساند.»

تو را به خدا، یکی بیاید، مرا از گرداب این روزها بیرون بکشد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 20:51 توسط رضا واعظی راد |